مالباخته

همدم سکوت وتنهایی من تیک تیک ساعتمه! تیک تیک ساعتمه!

این ترانه سیاوش قمیشی رو حتما برای یه بار هم که شده گوش دادین نمیدونم چقدر تو زندگیتون به چنین حسی دست پیدا کردین اما خوب میدونم که پژمان فقط تو دار دنیا همین یه همدم رو داره وبس!

پژمان زندگی رو باخت اونهم خیلی مفت وآسون حتما میگین چطور؟ براتون میگم پژمان دل داد به یه دختر هفت خط ،دختری که تیغ زدن شوهر کسب وکارش بود...

پژمان طلا فروش بود وکلی مال ومکنت داشت عاشق یه دختر که معمولا مشتریش بود شد اونا بعدمدتی دل بهم دادن وسریک هفته بدون هیچ تحقیقی ازدواج کردن روزها گذشت ودروغهای معشوق یک به یک آشکار شدن اون فقط به دختره گفت :چرا!!!!!!!!؟

دختره همین وبهونه کرد ومهرش رو گذاشت اجرا........مهرچقد بود؟ کل طلاهای طلافروشی............

همدمش تیک تیک ساعتشه.............

بی وفا

صدها خاطره فدای آن دلی ست که جز مهرو وفا راه دیگری بلد نیست...

آدم بعضی وقتها توزندگیش فرصت چندانی برای انتخاب نداره ئبعضی وقتها انتخاب اول همون انتخاب اخره...

فروزان خانم دقیقا ازاین جنس بود اون ملاک انتخابش چشم بود چشمی که خطای دیدش شهره خاص وعامه....

فروزان کارمند یک موسسه مالی بود وسپرده بود من یه شوهر خوش تیپ میخام برام مهم نیست سرکارباشه یانه!

همین هم شد و اون مصطفی نصیبش شد خوش قدوبالا ولی اویزون .گذشت ودراثراتفاقاتی موسسه مالی جمع شد وفروزان بیکارشد و اون موند ومصطفای علاف ودوبچه قدم ونیم قد...

مصطفی واقعا اهل کارکردن نبود این بود که پس ازمدتی بایه خانم دلیر اشناشد وقید زن وفرزند رو زد وبااون ازدواج کرد واینا رو ول کرد به امون خدا!

مصطفی رو یه روز دیدم که میگفت:

آخیش راحت شدم خانمی یه حقوق میگره ما هم میخوریم

گفتم پس زن وبچه سابقت؟

گفت اونا خدا بزرگه!!

هوس

وقتی محسن رو آتیش زد هرگز به فکرشم نمیرسید اینقد زود تقاص پس بده!

فرانک زن بدی نبود ازمحسن یه پسر خوب وناز داشت اما نمیدونم چی شد با پسرعموش رابطه برقرار کرد و شیفته اش شد...

 محسن یه مرد زحمت کش واقعی بودکه ازصبح تاشب واسه رفاه فرانک وپسرش کارمیکرد اما چه سود که...

فرانک مدام باپسرعموش رابطه داشت کاربه اونجا رسید وتو روی محسن شوهرش موند وگفت بایدمنوطلاق بدی چون پسرعمومو میخام...

محسن اما فقط سکوت میکرد دلش نمی اومد فرانکو اذیت کنه یه سکوت تلخ...تااینکه اون روز شوم رسید محسن ازسرکاربرگشته بود داشت باحوله صورتشوخشک میکرد فرانک دریه لحظه غفلت بنزینو رو محسن پاشیدوکبریت زد...

محسن خیلی وقته رفته اما مادرش هستی شو گذاشته وبه دولت داده که چهارپایه رو خودش زیر پای فرانک بکشه...

همه رفتنداما هوس باقیست...

ريحانه

ريحانه بدكاره نبود اما گدايي ميكرد! ريحانه از روزي كه قدم تو خونه فرهاد گذاشت صدسال سياه فكر نميكرد روزي كارش به گدايي كشيده بشه اما امان از بي صفتي فرهاد..!

معتاد شده بود وريحانه بايد خرج زندگي خودش و وتوله سگ فرهاد و موادفرهادو درمياورد...

بهزاد بدبخت ترين كودك دنيا بود همون كه مادرش ريحانه بهش ميگفت توله سگ!

ريحانه گدايي ميكرد اما تن به فساد نميداد امان از مردم هرزه چشم كه به ريحانه مثل يه تيكه گوشت واسه ارضا شهوتشون نگاه ميكردن بعضي روزا كار تا اونجا بالا ميكشيدكه درگيري ميشد ومردم ريحانه رو از چنگ نامردا درمياوردن ...

فرهاد براش فقط مواد مهمه وبس...

راز اسد

همیشه عشق بازی رو مسخره میکرد و این قبیل کارا رو مال بچه سوسولها میدونست هرکی رو گوشی به دست میدید بهش متلک مینداخت که:

اخی بهت اس ام اس نداده! طفلکی! برات بمیرم...بعدشم کلی می خندیدومیرفت...

اما این اواخر رفتار اسد جور دیگه ای شده بود اضطراب عجیبی داشت وقتی باهاش حرف میزدی بارها به گوشیش نگاه میکرد انگارمنتظر یه تماس مهم بود!

همه کنجکاو شده بودن اسد شاگرد تعویض روغنی که عمری مسج بازی و زنگای عاشقونه رو تمسخرمیکرد ومیگفت گوشی من سالی یه زنگ نداره حالا چرا مدام گوشی بدسته!

یه مدت ازطرف رفقاش تحت نظربود تاعاقبت راز اسد کشف شد!

یه خانم که هرچندوقت یه بار واسه ماشینش سری به اونجا میزد دل اسد رو لرزونده بود و باهاش درتماس بود!

اسد دیگه راحت نبود و مضطرب بود : نمیدونم چرا چندساعت بهم مسج نمیده!

اسد امروز اونقد داغون بود که دستش بکارنمیرفت:

تنهام گذاشت خیلی راحت...

اسدهنوز منتظره! شاید یکی دیگه...

حالش خوش بود انگار فهمیده بود باید دل بکنه! محمود بی قرار بود شبها خونه نمی رفت وای که چه شبایی داشت!

اصلا تو این دنیا نبود خدایا اون چش بود! میرفت رو پل وبه آب زل میزد به جریان رودخونه اصلا متوجه نبود کجا میره!

روز آخرهم از خجالت احدورضا دو برادرش دراومد و ازاینکه سرچیزای بیخود باهم درگیرند عصبانی بود...

اون تنها روزی بود که محمود بعدمدتها حرف میزد فرداش محمود رفت...

داغ محمود هنوز هم رو دل نگاره! خواهرش!

نگار هنوزهم داغدار داداش خوبشه!

ما موندیم چه سود...

چقد گفتم بریم بهش سربزنیم این روزا باید کنارش باشیم اما گوش نکردن که نکردن!

زیر تابوت مجید همه گریه میکردیم اما هر چهارتامون نه هر پنج تامون بامجید خوب میدونستیم چی تو دلمون میگذره!

مجیدکه خاک شد همه باحسرت همو نگاه میکردیم حالا کی پامون کنه همیشه این مجیدبودکه به ما چهارنفر امید میداد حالا که اون نیست...

سالها روزای تعطیل مجید جمع مون میکرد ومیرفتیم کوه چقد خوش میگذشت اما این اواخر مجید بیماربود و ما هم هرکدوم سرمون تو لاک خودمون...

بهشون زنگ زدم پاشین بریم عیادت گفتن باشه هی امروز وفردا کردن تاعاقبت رفیق مون رفت سرای ابدی...

حالا ما موندیم وکوله باری از حسرت...

اسیر

چمدونشو دستش گرفته بود آخرین نگاهو بهش انداخت : چی شدی بهزاد!؟

اون داشت میکشید! سرشو به زحمت بالا آورد وبا چشمای بی فروغش به نگار نگاه کرد! به همه ی زندگیش! همونکه واسه بدست آوردنش دنیارو بهم ریخته بود :

داری میری؟ نگار جلوی اشگاشو گرفت:

دیگه چاره ای برام نذاشتی بهتره این روزاتو نبینم!

نتونست به مردش نگته کنه همون که لحظه ای نبودشو تحمل نمیکرد اما حالا مواد ازش مرده متحرکی ساخته بود!

شقايق

ما شقايق هاي باران خورده ايم...

سيلي ناحق فراوان خورده ايم...

ساقه احساس مان خشكيده است...

زخم ها از تيغ وطوفان خورده ايم...

تاچه بوده تاكنون تقصيرمان...

تاچه باشدبعدازاين تقديرمان...

لذت ببر!

از قدرت وزیبایی جوونیت لذت ببر ویادت باشه قدر قدرت وزیبایی جوونی تو نمی فهمی تا وقتی رنگ ببازه اما باور كن بیست سال دیگه كه وقتی به عكسات نگاه كنی متوجه میشی چه امكاناتی دربرابرت قرار داشته وچقدر ظاهر دل انگیزی داشتی اینو الان متوجه نیستی... دل نگران آینده نباش نگران نگرانی اونایی باش كه به فكر مشكلاتی هستند كه حل كردنش برای تو مثل آب خوردنه! بااحساسات دل مردم با بی احتیاطی برخورد نكن وباكسانی كه با تو اینطور برخورد می كنندكنار نیا! وقتتو با حسادت پر نكن وهمیشه بخاطر داشته باش كه گاهی انسان جلوتراز دیگرانه وگاهی عقب تر... شاید ازدواج كنی شایدم نكنی! شاید بچه داربشی شایدم نشی!شاید تو چهل سالگی طلاق بگیری شایدم تو هفتادوپنجمین سالگرد ازدواجت برقصی! بهرحال هركاری كه می كنی زیاد به خودت غره مشو زیاد هم خودتو سرزنش نكن ویادت باشه كه انتخاب های تو درزندگی مثل دیگران فقط رو شانس وفرصته... ازبدنت لذت ببر وهر موقع كه میتونی ازش بهره بگیر...ازنظر دیگران درمورد بدنت نترس ...جسم تو باارزش ترین ابزاریه كه دراختیار داری ...درهرحال از خوندن مجلات زیبایی پرهیز كن چون باعث میشن احساس زشتی كنی... پدرومادرت روبشناس چون هرگز نمیدونی اونا رو كی از دست میدی ...باخواهر وبرادرات مهربون باش اونا بهترین رابط تو با گذشته اند وبه احتمال فراوان در آِینده نیز همراه تو هستند...
پيام ضروري : اینو درك كن كه دوستان میان ومیرن ولی معدودی روكه ارزش دارن نگه دار ...سعی كن فواصل جغرافیایی وتفاوت دیدگاه ها روكم كنی چون هرچی از سنت بگذره بیشتربه كسانی كه درجوانی می شناختی نیاز پیدا می كنی...