چقد گفتم بریم بهش سربزنیم این روزا باید کنارش باشیم اما گوش نکردن که نکردن!

زیر تابوت مجید همه گریه میکردیم اما هر چهارتامون نه هر پنج تامون بامجید خوب میدونستیم چی تو دلمون میگذره!

مجیدکه خاک شد همه باحسرت همو نگاه میکردیم حالا کی پامون کنه همیشه این مجیدبودکه به ما چهارنفر امید میداد حالا که اون نیست...

سالها روزای تعطیل مجید جمع مون میکرد ومیرفتیم کوه چقد خوش میگذشت اما این اواخر مجید بیماربود و ما هم هرکدوم سرمون تو لاک خودمون...

بهشون زنگ زدم پاشین بریم عیادت گفتن باشه هی امروز وفردا کردن تاعاقبت رفیق مون رفت سرای ابدی...

حالا ما موندیم وکوله باری از حسرت...