اسیر
چمدونشو دستش گرفته بود آخرین نگاهو بهش انداخت : چی شدی بهزاد!؟
اون داشت میکشید! سرشو به زحمت بالا آورد وبا چشمای بی فروغش به نگار نگاه کرد! به همه ی زندگیش! همونکه واسه بدست آوردنش دنیارو بهم ریخته بود :
داری میری؟ نگار جلوی اشگاشو گرفت:
دیگه چاره ای برام نذاشتی بهتره این روزاتو نبینم!
نتونست به مردش نگته کنه همون که لحظه ای نبودشو تحمل نمیکرد اما حالا مواد ازش مرده متحرکی ساخته بود!
+ نوشته شده در شنبه هفدهم تیر ۱۳۹۱ ساعت 10:13 توسط H.L
|
از خروس خوون تا بوق سگ!! میگذره!!