چمدونشو دستش گرفته بود آخرین نگاهو بهش انداخت : چی شدی بهزاد!؟

اون داشت میکشید! سرشو به زحمت بالا آورد وبا چشمای بی فروغش به نگار نگاه کرد! به همه ی زندگیش! همونکه واسه بدست آوردنش دنیارو بهم ریخته بود :

داری میری؟ نگار جلوی اشگاشو گرفت:

دیگه چاره ای برام نذاشتی بهتره این روزاتو نبینم!

نتونست به مردش نگته کنه همون که لحظه ای نبودشو تحمل نمیکرد اما حالا مواد ازش مرده متحرکی ساخته بود!