همیشه عشق بازی رو مسخره میکرد و این قبیل کارا رو مال بچه سوسولها میدونست هرکی رو گوشی به دست میدید بهش متلک مینداخت که:

اخی بهت اس ام اس نداده! طفلکی! برات بمیرم...بعدشم کلی می خندیدومیرفت...

اما این اواخر رفتار اسد جور دیگه ای شده بود اضطراب عجیبی داشت وقتی باهاش حرف میزدی بارها به گوشیش نگاه میکرد انگارمنتظر یه تماس مهم بود!

همه کنجکاو شده بودن اسد شاگرد تعویض روغنی که عمری مسج بازی و زنگای عاشقونه رو تمسخرمیکرد ومیگفت گوشی من سالی یه زنگ نداره حالا چرا مدام گوشی بدسته!

یه مدت ازطرف رفقاش تحت نظربود تاعاقبت راز اسد کشف شد!

یه خانم که هرچندوقت یه بار واسه ماشینش سری به اونجا میزد دل اسد رو لرزونده بود و باهاش درتماس بود!

اسد دیگه راحت نبود و مضطرب بود : نمیدونم چرا چندساعت بهم مسج نمیده!

اسد امروز اونقد داغون بود که دستش بکارنمیرفت:

تنهام گذاشت خیلی راحت...

اسدهنوز منتظره! شاید یکی دیگه...