حالش خوش بود انگار فهمیده بود باید دل بکنه! محمود بی قرار بود شبها خونه نمی رفت وای که چه شبایی داشت!
اصلا تو این دنیا نبود خدایا اون چش بود! میرفت رو پل وبه آب زل میزد به جریان رودخونه اصلا متوجه نبود کجا میره!
روز آخرهم از خجالت احدورضا دو برادرش دراومد و ازاینکه سرچیزای بیخود باهم درگیرند عصبانی بود...
اون تنها روزی بود که محمود بعدمدتها حرف میزد فرداش محمود رفت...
داغ محمود هنوز هم رو دل نگاره! خواهرش!
نگار هنوزهم داغدار داداش خوبشه!
+ نوشته شده در سه شنبه سوم مرداد ۱۳۹۱ ساعت 18:28 توسط H.L
|
از خروس خوون تا بوق سگ!! میگذره!!