بوی تعفن اتاق کل مجتمع رو برداشته بود طاقت همه تموم شده بود جلوی واحد متعفن جمع شدند اما هرجی درزدند کسی جواب نمیداد اصلا چند روزی میشد که بیرون نیومده بود اون یه مرد سی ساله بود که به خاطر سردمزاجی باهیچکس رابطه ای نداشت وهمیشه تو خودش بود.

به پلیس زنگ زدند پلیس وارد واحد مرد شدوبقیه هم پشت سرپلیس! همه جا تاریک ومتعفن! وقتی چراغ رو روشن کردند منظره عجیبی دیدند جشن تولدیک جسد!

همه اتاق تزیین شده بود و روبروی جسدیک کیک با سی شمع خاموش! وکاغذی که رویش نوشته شده بود: واین انتهای اغاز من بود!