ناکام!
گذشت تااینکه یه روز یه خانم تنها واراسته وارد کافی شاپ شد ویه گوشه نشست پسره مدام نگاش میکرد احساسم میکرد خانمه ازش بدش نیومده دل به دریا زدو رفت سمت خانمه! ازش پرسید:ببخشید میتونم پیشتون بشینم؟ خانمه لبخندزدوگفت خواهش می کنم!
کم کم درحین قهوه خوردن صحبتشون گل میانداخت که خانمه پرسید شما همیشه اینجا میاید؟ پسره گفت البته! خانم گفت جای خوبیه معلوم خوش سلیقه اید! پسره بالبخندگفت مرسی لطف دارید!
پسره دل تو دلش نبودباخودش میگفت بالاخره یه کیس پولدارعالی پیداکردم! خلاصه فضای رمانسی روتجربه می کردند دراینوقت خانمه پرسید:خونه تون نزدیک اینجاس درست؟ پسربااین سوال کمی هول شد وباخودش فکرکرد حالا این خانمه نه اینکه خودش لابدقیطریه میشینه حالا من چی بگم! بهرحال جواب داد خوب نه زیاد شماچی؟
خانمه گفت ما که خیلی دوریم پسره گفت این خیلی دور حتما اختیاریه هست! خانمه خندیدوگفت نه بابا افسریه! پسره خندیدوگفت شوخی بامزه ای بود!خانمه جدی گفت من شوخی نمی کنم! پسره رنگ از صورتش رفت:بخشکی شانس اینم که مثل خودمه! بابی میلی بلندشدوگفت ببخشیدمن برم دستشویی الان برمیگردم
پلان آخر: خانمه خیلی وقته منتظرنشسته اما خبری از پسره نیست!
از خروس خوون تا بوق سگ!! میگذره!!