حسرت های بی پایان
برق فشاری قوی پایانی بود بر آرزوهای مازیار! خدا می دونه از روزی که با نرگس آشنا شد تا روزی که به اون درد مبتلا شد مازیار ازاین رو به اون رو شده بود !
دیگه خبری از اون پسر ولنگار که تا ظهر می خوابید نبود و همه جارو واسه کار می گشت واسه اینکه به نرگس برسه تن به هرکاری میداد و ازهیچ کاری عار نداشت.
مازیار کنار دست عموش که پیمانکار برق بود مشغول به کار بود اما هرگز نمیدانست که آن روز شوم چه در انتظار اوست مازیار و آرزوهایش را برق فشار قوی پودر کرد ورفت...
اینک دو دست مازیار نابود شده و او مانده و حسرت های بی پایانش...
+ نوشته شده در چهارشنبه پنجم بهمن ۱۳۹۰ ساعت 11:50 توسط H.L
|
از خروس خوون تا بوق سگ!! میگذره!!