دق مرگی!
سکوت همیشه توام با آرامش نیست بعضی مواقع خودخوریست وآدمی را تا مرز جنون می کشاند آنچنان که نگاه به ظاهرش می کنی و آرام می یابیش اما خدا میداند درونش چه میگذرد!
اصغر همیشه همینطور بود آرام و اما درونش طوفانی! از بچگی همین طور بود ا.ن روزا که از هرکسی کتک میخورد با چشای بغض کرده نگاهش میکرد و میرفت...
حالا هم همینه دردهاش واسه خودشه! خودتو بکشی چیزی بهت نمیگه اصلا بلد نیست بگه!
اون فقط بلده بخوره! هی دردا وغمها رو بخوره و ذره ذره آب بشه تا دق مرگ شه!
اصلا اصغر چرا اینجوریه!
+ نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم دی ۱۳۹۰ ساعت 16:52 توسط H.L
|
از خروس خوون تا بوق سگ!! میگذره!!