دستان پینه بسته اسد حکایت درد روزگار بود وبس! اسد جوانی بود که هیچگاه مزه جوانی را نچشید و زود شعله عمرش خاموش گشت...

اسد را مزدابادی کشت مزدآبادی پیمانکاری بود که به سبب آشنایی با پدراسد اورا به عنوان کارگر استخدام کرده بود..

اسدپس ازمرگ پدر برای مادر کار میکرد ومزدآبادی بیرحمانه از او کار میکشید او دوسال حقوق، بدهکار اسدبود اما مزدآبادی به این طفلک یتیم ترحم نمیکرد...

اسدوهزارگرفتاری درزندگی وبی پولی ودل بیرحم پیمانکار...

عاقبت اسد زورش به مزدآبادی نرسید وبه ناچار مادر را ترک کردوبه بندرعباس رفت تا کاری پیداکند وهمانجا هم عجیب غریب مرد!

مرگ اسدهم در دل سیاه مزدآبادی اثرنکردتا حقوق اورا به مادرش بدهد ...

این روزها مزدآبادی به دردی لاعلاج گرفتارشده وبامرگ دست وپنجه نرم می کند او گاه وبی گاه اسد را صدا میزند اما...