حسن فقط هفده سالشه اما کوه درد بدجور رو دلش سنگینی می کنه بهش میگم تانصف شب بیرونی کسی دلواپست نمیشه؟ میگه اونا ازخداشونه من بمیرم...

سه شب وسه روز از خونه بیرونش کردند اما هیچکس احوالی ازش نپرسید وسراغش نرفت ناچار بزور برگشت! این احوال پسریه که سایه پدرومادرش روسرش نیستند و کنار برادرش زندگی میکنه اما به قول خودش زن داداش از دیو بدتره!

حسن چون ازمادر دیگه ای بوده برادران ناتنی اصلا باهاش خوب نیستند حتی وقتی پدرش مرد برادرای ناتنی مادر جوونش رواز خونه بیرون انداختند والان اصلا نمیدونه کجاست؟

این روزها یه گوشه ای میشینه وبه حال مردم غبطه میخوره و ارزوی مرگ داره چون ماوای نداره...