دستای باز وشکم جلو وگردنی که مدام چپ وراست رو ورانداز میکرد اینا حالت راه رفتن حاجی اقبال کاسب قدیمی بازار بود که البته با گذشت زمان خودش رو وفق نداده بود!

خاجی عالم وادم رو به خودش بدهکار می دونست وعادت داشت تنها جواب سلام رو بده اون روزم حاجی به رسم مالوف به طرف مغازه قدیمش میرفت که یه تف بزرگ گوشه ای پرت کرد وباخودش گفت: هی! مرده شور این بازار رو ببره هرچی گدا گشنه است کاسب شدن دیگه کسی تفش رو تو اون مغازه فکسنی نمیندازه!

درحینی که جواب سلام اسمال جگرکی رو میداد گفت مرتیکه واسه من ادم شده معلوم نیست گوشت چی به مردم میندازه! ازجلو عکاسی نقلی هاشم اقا هم که ردشدگفت: این یکی بااون چشای خیزش نوامیس واسه ملت نذاشته این مردک منجاوز!

حاجی رضا خیاط پسر اوس محمود رو هم بی نصیب نذاشت وگفت ایناکه نسل اندر نسل سارق تشریف دارن پدرش وجب وجب میدزدید خودش توبره توبره!

خلاصه زبون حاجی بادبزن جیگرش بودبه مغازه قدیمیش که رسید شاگرکم سن وسالش مسعود سرگرم کار بود حاجی رو صندلیش که یه پیت قدیمی بایه کارتون رویی بود نشست وداد زد: گرد شکسته یه چایی بیارمشتری که نیست اون مگس پرون روهم بیار بیکار نمونیم!

محمودچایی رو دست حاجی داد حاجی هاج و واج بازار رونگاه کرد وگفت انگار علم یزید رو سردر این مغازه نصبه کسی تو نمیاد! حاجی یه پس گردنی مسعود رو زد وگفت: همین جیغارو زدی چه مغازه منو ببین چه توالت عمومی!

حاجی تنها زندگی میکرد بچه هاش سروسامون گرفته بودن ورفته بودن همسرش هم فوت شده بود همین بودکه حاجی میلی واسه تغییرات نداشت! خدابیامرز روهمون پیت هم عمرشو به شما داد!

دراین وقت شاگردش جیغی کشید وافکار حاجی رو پاره کرد یه مارمولک درحال تردد رو دیوار گل اندود مغازه بود