اونقد دلش پربود که هرلحظه ممکن بود بایه تلنگر سیلاب اشک از چشاش سرازیر بشه خوب میدونست که باید خودش روخالی کنه اماکجا؟

تواین شهرلعنتی جای دنج گیر نمیاد جا واسه همه چی هست الا یه لحظه خلوت با خودت!

دلو به دریا زد وازشهر بیرون زد اونقدر رفت ورفت تااحسااس کرد دیگه کسی مزاحمش نیست کنار یه تخته سنگ نشست وچمباته زد

همه شکستنا رو مرور کرد خیلی دلش شکسته بود خیلی غرورش لگدمال شده بود به اندازه همه عمرش اون روز حرف شنیده بود وحقارت کشیده بود...

 به خودش که اومد دیدازپهنای صورتش داره میباره چه هق هقی!

چقد سبک شده بود اون بود ولختی سکوت...