مثل همیشه جلوی سوپرمارکتش روی یه جعبه نوشابه می نشست وجدول حل میکرد نزدیکش رفتم سلام کرده نکرده پرسید:میلاد پایتخت اندونزی کجاست؟

گفتم حتما اندونزیه دیگه! گفت خوشمزه اسمشو میگم گفتم فک کنم کورالامپور باشه!

پوزخندی زدوگفت بیا! مردمد برق میگیره مارو قبضش! دادش من! اولا کوالالامپور... سریع رفتم تو حرفش گفتم پس من چی گفتم!

گفت نمیدونم اصلا غلامپور یاچراغپور! مهم اینه که هیچکدوم نیستند چون پایتخت اندونزی جاکارتاس وکوالالامپور مال مالزیه!

گفتم خیلی خوب حالا یه صدگرم کالباس بهم بده!

بامیلی رفت تومغازه! جاوید یه راه طولانی رو طی کرده بودتا صاحب سوپرمارکت بشه! اون سالها دست فروشی وشاگردی کرده بودتا سرمایه اندکی جمع کنه اما کی بودکه ندونه اون حسرت درس خوندن رو دلش مونده طفلک بامرگ پدرش مجبورمیشه کمک خرج مادرش باشه ولی یه داداش کوچیک داره که اون درس می خونه!

جاوید علاقه مفرطی به جغرافیا داره باورکنید اطلاعاتش بیشترازدکترا نباشه کمترنیست! بااونکه سیکل بیشترنداره اما کتابای تخصصی جغرافیارو به راحتی مطالعه وشرح میده!اگه دانشگاه میرفت یه نخبه جغرافی میشدهواشناسیش هم محشره! ازهمه جالبتراینکه به پروژه دانشجوهای این رشته هم مشاوره میده!!

وقتی هم که کتابش رو می بنده یه اه سنگینی میکشه وبه بیرون خیره میشه بهش میگم عوضش داداشت خوب درس می خونه! اونوقت لبخندتلخی میزنه ومیگه اون کجا واونی که من میخام کجا!