اون شب منصور اصلا مثل همیشه نبود البته هروقت میرفت سرپست بی حال وکسل میشد اما این بار رنگ به رو نداشت نه می خندید نه حرف میزد... سرمای هوا کشنده بود وپست هم رو برجک!

تواین هوا رو برجک اگه قدم نمی زدی و ساکن می موندی خوابت می برد واونوقت یخ میزدی ومی مردی!

منصور سلاحش رو تحویل گرفت وبرخلاف همیشه که غرولندی میکرد این بار اروم وساکت سمت برجک رفت بچه مایه دار بود معلوم نبود این واس چی اومده خدمت تااین همه زجربکشه! البته خودش گفته که شرط پدر نامزدش بوده !

نمیدونم ظهرچی پای تلفن چی شنیده بود که از اون بعد مثل یه مرده متحرک شده بود خلاصه فردا صبح بیدارشدیم دیدیم نگهبان بعدمنصور هنوز خوابه وخبری ازمنصورنیست!

باعجله سمت برجک دویدیم وقتی اون بالا رسیدیم منصور یخ زده بود!