اخرین شاخه رز!
چه جسد خوش تیپی! کفش اسپرت! شلوار اسپرت! تن پوش اسپرت وپسر خوش اندامی که یه شاخه گل رز تو دستش پژمرده بود والبته باریکه ای از خون که ازدماغش بیرون زده بود!
امتدادنگاه بی فروغش رو اگه می گرفتی به یه قبرمیرسیدی!
جسدکنار یه اتوبان شلوغ خارج ازشهرافتاده بود اونطرف اتوبان هم یه قبرستون بود! بهزاد مثل همیشه می خواسته عرض اتوبان رو طی کنه وسرقبرمینا بره همون عشق ناکامش! اما گویا روحش زودتر ازجسمش کنارمینا رسیده بود!
مینا عاشق گل رز بود روزای اخر هم که توبیمارستان بخاطر تومورمغزی بستری بود بهزاد هرروزبایه شاخه رز پیشش میرفت چخ نامزدیه کوتاه وماندگاری!
مینا پرکشید اما نه واسه بهزاد! اون مینا واسش همیشه زنده بود فقط خونه ش تغییرکرده بود اون هرروزبایه شاخه رز سرقبرمینا حدیث عشق می خوند اما اون روز اخرین روز جدایی بود...بدن نحیف بهزادبا پاره های اهن که به شدت درخال عبور بود برخوردکرد واخرین شاخه رز به مقصد نرسید!
+ نوشته شده در چهارشنبه بیست و پنجم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 10:38 توسط H.L
|
از خروس خوون تا بوق سگ!! میگذره!!