همون روز که بلند بلند می خندید وبه پوز روزگار می خندید من می دونستم اون می میره وقتی هم که کنار جدول افتاد ومرد همه شوک رده بودند جزمن! من از قبل فاتحه شو خونده بودم! میدونستم اون جسمش قویه اما روحش نه!

ستار تو کشتی رودستش بلند نشده بود وای از او همه غرور که کنار جدول پایمال شدورفت! ستار روزی مرد که بافتانه اشنا شد فتانه ای که بهم نارو زده بود اما ستارفکر میکردازپسش برمیاد! به همه گفته بود شما عرضه نداشتید حالا من نشونتون میدم که چه جور رامش می کنم! اما فتانه زبل تر از این حرفها بود وستار رو اسیرخودش کرد وبه مشروب ومواد کشوند و...

حالا دوسال از اون حرفها میگذره وفتانه غیبش زده وستار لب جدول مرده!