رعنا زیباترین دختر ابادی بود که مورد غبطه همه دخترا ده بود غفور پسرعموی رعنا که نافشون رو واسه هم بریده بودند سخت رعنا رو دوست داشت البته رعناهم اونو دوست داشت! چه روزایی که باهم به گشت وگذار دراطراف ابادی ودشتهای سرسبز نمی رفتند و واسه هم گل وبلبل نمی شدند!

البته رعنا یه پسردایی داشت بنام فرشیدکه اونم عاشق رعنابود اما رعنا دوستش نداشت اونم بعدمدتی دانشگاه قبول شد وشهررفت گذشت ورعناهم دانشگاه قبول شد وبه اجبار به شهررفت غفورکه طاقت دوریشو نداشت دل از ده کند وبه بهانه کارشهررفت تاهم کناررعناباشه وهم مراقبش!

رابطه اونا تو غربت گرمترهم شده بود وغفور هرکاری لازم بود واسه رعنا انجام میداد اما امان از روزگار کم کم پس از مدتی رعنا سردتر میشد وکمتربه دیدار غفور می اومدتازه بهونه میاوردکه یادرس داره یا مریضه! طفلی غفورهم که دلش دریا بود وباور میکرد!

غفور توی یه مکانیکی کار میکردونیاز داشت رعنا روببینه اما کاربه جایی رسیدکه گاهی ماه ها میگذشت ورعنا رو نمی دیدرعناهم جوری رفتارمیکردکه اصلا چشمش به چشم غفورنیفته تازه به رفقاش میگفت این اقا چوپون گله های پدرمه که اومده مراقبم باشه!

 عاقبت غفورفهمید دیگه تو دل رعنا جایی نداره !

اون روزکه رعنابا پسرداییش توکافی شاپ نشسته بود بیرون دوتا چشم خسته وگریون یه پسردهاتی نگاش میکرد!