عاقبت
مخ دو دختر محصل رو زده بود اما مکان نداشت تا باهاشون خلوت کنه! به هر رفیق واشنایی هم که زنگ میزد کسی جوابشو نمیداد دو دختر هم حوصلشون سر رفته بود!
در این وقت یه سمندی از گرد راه رسید که دوتا مرد داخلش بودند اونا درد پسره رو فهمیده بودند پس از اونکه باهاش صحبتی کردند پسرک و دوتا دختر سوارشدن وسمند به یه جای خلوت رفت!
لحظه بعد دو مرد هم به دوتا دختر وهم به پسره تجاوز کردند!
+ نوشته شده در سه شنبه دهم خرداد ۱۳۹۰ ساعت 16:21 توسط H.L
|
از خروس خوون تا بوق سگ!! میگذره!!