زندگی سگی سگی

کسی در اندیشه ما نیست...

چاقويي را برداشتم و دوباره به سمت او حمله کردم و ضربه اي به شکمش زدم او که مقاومت مي کرد چاقو را از دست من گرفت و پشت تلويزيون انداخت او مي گفت: خدا کند که تو نه کاري دست خودت بدهي و نه من!! ولي آن لحظه من به اين حرف ها توجهي نمي کردم کشان کشان زن باردار را تا کنار کمد بردم و ليواني را برداشتم که آن ليوان شکست و خرده شيشه هايش روي زمين ريخت درحالت درگيري او را روي زمين انداختم و سيم تلفن را که از کنار فرش عبور کرده بود کشيدم و دور گردنش حلقه کردم هر بار که سيم تلفن پاره مي شد من تعداد حلقه هاي آن را بيشتر مي کردم تا اين که او بي حال شد با تکه شيشه هاي ليوان رگ دست هايش را نيز بريدم...

حالا نمونه ای از چند سرخط:

ناپدری قاتل روبه روی قانون!

 

اسیدپاشی همسر سابق پس ازشنیدن جواب رد!

ربودن دختر مورد علاقه پس از شنیدن جواب منفی

قتل شوهر وحمله به دو همسر

سه بار اعدام تاوان تجاوزهای پزشک قلابی

....

اینها نمونه ای حوادثی ست که تنها درهمین چند وقت اخیر رخ داده است انهم حوادث ثبت شده اش!

اینها همه مثل من وشما در ایران زندگی می کنند و ازهمان هوایی استنشاق می کنند که من وشما می کنیم و از همان آموزش وپرورش برهره برده اند که ما برده ایم و...

چرا جامعه ایران به این روز افتاده است؟ جامعه ای که خودرا مذهبی می داند ومعتقد است صلاح ورستگاری بشر را بهتر از همه میداند؟

چه میشود که ناگهان ما تبدیل به قاتلی میشویم که تا مرز نفرت وجنون جز خونریزی تسکینی برای خود نمی یابیم ؟

چه میشود که درمقام قضاوت ناگهان یک ملت را وحشی و خونخوار می خوانیم و دم از تمدن باشکوه گذشتگان میزنیم اما جنایاتی رخ میدهد که درهمان ملتهای وحشی هم رخ نمیدهد مثل همان مورد بالا که یک دخترجوان تصمیم میگیرد برای رسیدن به مرد مورد علاقه اش که ازقضا او هم مقصر است،همسرباردار مرد را به طرزی شگفت با ضربات چاقو وسیم شارژ موبایل فجیعانه به قتل برساند!

نتیجه جز این نیست که ایرانی پرمدعا مدتهاست که جز خود کسی دیگر را نمی بیند وتنها وتنها خود وخواسته هایش را محترم می شمارد ودیگران را در مسیر رسیدن به خواسته هایش بی رحمانه از سرراه بر میدارد!

اما نتیجه شرم آور همان ذبح اخلاق در این جامعه است که روزبه روزتر هم وسیع تر میشود! نسل کنونی ایرانیان هرنسل غریب تر ومتفاوت تر با گذشتگانش میشود انها هرنسل نسبت به نسل سابق خصوصیاتی را ازدست می دهند ...

مثلا متولدین دهه هفتاد چند خصوصیت خوب متولدین شصت را ندارند وهمینطور متولدین دهه هشتاد تهی تر از صفت میشوند و وای به حال دهه نود!!

اینجا ایران و اخلاق چاقو میخورد پی در پی!!

 توضیح: به نقل از وبلاگ لرها شگفت انگیزند3  lora33.blogfa.com


برچسب‌ها: جامعه ایرانی, اخلاق, حمید لطفی
پنجشنبه بیست و دوم خرداد 1393 20:53 H.L

قصاب با ديدن سگي که به طرف مغازه اش نزديک مي شد حرکتي کرد که دورش کند اما کاغذي را در دهان سگ ديد .کاغذ را گرفت.روي کاغذ نوشته بود " لطفا ۱۲ سوسيس و يه ران گوشت بدين" . ۱۰ دلار همراه کاغذ بود.قصاب که تعجب کرده بود سوسيس و گوشت را در کيسه اي گذاشت و در دهان سگ گذاشت .سگ هم کيسه راگرفت و رفت . قصاب که کنجکاو شده بود و از طرفي وقت بستن مغازه بود تعطيل کرد و بدنبال سگ راه افتاد . سگ در خيابان حرکت کرد تا به محل خط کشي رسيد . با حوصله ايستاد تا چراغ سبز شد و بعد از خيابان رد شد.قصاب به دنبالش راه افتاد. سگ رفت تا به ايستگاه اتوبوس رسيد نگاهي به تابلو حرکت اتوبوس ها کرد و ايستاد .قصاب متحير از حرکت سگ منتظر ماند . اتوبوس امد, سگ جلوي اتوبوس امد و شماره انرا نگاه کرد و به ايستگاه برگشت .صبر کرد تا اتوبوس بعدي امد دوباره شماره انرا چک کرد اتوبوس درست بود سوار شد.قصاب هم در حالي که دهانش از حيرت باز بود سوار شد. اتوبوس در حال حرکت به سمت حومه شهر بود وسگ منظره بيرون را تماشا مي کرد .پس از چند خيابان سگ روي پنجه بلند شد و زنگ اتوبوس را زد .اتوبوس ايستاد و سگ با کيسه پياده شد.قصاب هم به دنبالش. سگ در خيابان حرکت کرد تا به خانه اي رسيد .گوشت را روي پله گذاشت و کمي عقب رفت و خودش را به در کوبيد .اينکار را بازم تکرار کرد اما کسي در را باز نکرد. سگ به طرف محوطه باغ رفت و روي ديواري باريک پريد و خودش را به پنجره رساند و سرش را چند بار به پنجره زد و بعد به پايين پريد و به پشت در برگشت. مردي در را باز کرد و شروع به فحش دادن و تنبيه سگ و کرد. قصاب با عجله به مرد نزديک شد و داد زد :چه کار مي کني ديوانه؟ اين سگ يه نابغه است .اين باهوش ترين سگي هست که من تا بحال ديدم. مرد نگاهي به قصاب کرد و گفت:تو به اين ميگي باهوش ؟اين دومين بار تو اين هفته است که اين احمق کليدش را فراموش مي کنه !!!

سه شنبه سی ام اردیبهشت 1393 10:55 H.L

خوب باش! به ادمها احترام بذار اما اعتماد نکن! پدرومادرت دوستان واقعیت هستن! باخدا وخودت یکرنگ باش! سعی کن زیاد همرنگ جماعت نشی بعضیا میخان تورو همسطح خودشون پایین بیارن! دنبال عشق نباش چون کیمیاست دنبال دوست داشتن باش این واقعیت روزگار ماست! بعضی تلخیهای زودگذر خیلی بهتر از شیرینهای زودگذرند که تلخی زیادی پشت سرشون هست! بلند نخند خصوصا جایی که ادمهای بی جنبه نشستن چون هرکسی جوری تفسیرش می کنه! باهرکسی مثل خودش برخورد کن و به کسی که احترامت رو نگه نمیذاره خوش نباش! رو هیچ رابطه ای پافشاری نکن چون هرکس لایقت باشه باهات می مونه.کسی رو هیچوقت تحقیر نکن چون صدبار تحقیر میشی! . دستی دوستی بطرف هیچکسی دراز نکن چون تنهایی بهتر از گدایی کردن از آدمهای این روزگاره! روزگار دو روز یک روز باهاته ویک روز ضدته پس در هردوحال خودتو جوری بار بیار که زیاد واست تفاوتی نکنه وتو خکارخودتو انجام بدی...

دوشنبه پانزدهم اردیبهشت 1393 20:15 H.L

زندگی خیلی سخت شده...

من که امیدی به آینده ندارم!...

اگه ترس خدا نداشتم خودمو یه جوری راحت می کردم...

خدایا کمکون کن!...امیدم فقط تویی...

چی شد؟

چرا اینجور شد؟

کجارو خطا کردم که این زمونه دنیا اومدم ...

خوره افتاده به روحم...

نبی دستی به موهای جوگندمیش کشید و ادامه داد:

کاش فردا رو نبینم!

بلند شد ورفت و من دیدم نصفم بغضشو داشت می خورد! کاش جایی پیدا می کرد زار زار گریه میکرد...

یکشنبه هفتم اردیبهشت 1393 20:4 H.L

نیما در جشن یک سالگی فرزندش نوشت:

پسرم! یک بهار ،یک تابستان، یک یک پاییز ویک زمستان را دیدی!

ازاین پس همه چیز دنیا تکراریست جزمهربانی...

شنبه ششم اردیبهشت 1393 10:7 H.L

هوا سرد و بارانی بود بیوه جوان تنها درخانه ،چیزی برای خوردن نداشت سیاهی شب و رعد وبرق آسمان ،ترس عجیبی را مهمان قلبش کرده بود ناگهان درب بلند شد!

هراسان به سمت درب رفت پرسید:

که هستی

صدایی نیامد ...

خواست برگردد اما بازهم صدای درب بلند شد ترسان درب را گشود مردی که سروصورتش را پوشانده بود و بقچه ای زیر بارانی اش پنهان کرده بود خیس باران ایستاده بود. زن گفت:

-متاسفم شوهرم در خانه نیست!

مرد غریبه نیشخندی زد وگفت: ازچیزی بگویید که ندانسته باشم!

زن هراسان درب را بست و پشت در نفس عمیقی کشید درباره درب را گشود خبری از غریبه نبود اما بقچه پشت در بود...

سه شنبه دوم اردیبهشت 1393 10:13 H.L

زندگی روز به روز بر ما سخت تر می شود و ما هیچ راه نجاتی نداریم ...

دردها وزخم های طاقت فرسا بر روح و روان مان نشسته...

یکی دست ما را بگیرد...

جمعه بیست و دوم فروردین 1393 16:41 H.L

بچه که بودیم بستنی مان را گاز می زدند چه قیامتی به پا می کردیم...

چه بیهوده بزرگ شدیم ، روح مان را گاز می زنند می خندیم!

سه شنبه نوزدهم فروردین 1393 11:27 H.L

همدم سکوت وتنهایی من تیک تیک ساعتمه! تیک تیک ساعتمه!

این ترانه سیاوش قمیشی رو حتما برای یه بار هم که شده گوش دادین نمیدونم چقدر تو زندگیتون به چنین حسی دست پیدا کردین اما خوب میدونم که پژمان فقط تو دار دنیا همین یه همدم رو داره وبس!

پژمان زندگی رو باخت اونهم خیلی مفت وآسون حتما میگین چطور؟ براتون میگم پژمان دل داد به یه دختر هفت خط ،دختری که تیغ زدن شوهر کسب وکارش بود...

پژمان طلا فروش بود وکلی مال ومکنت داشت عاشق یه دختر که معمولا مشتریش بود شد اونا بعدمدتی دل بهم دادن وسریک هفته بدون هیچ تحقیقی ازدواج کردن روزها گذشت ودروغهای معشوق یک به یک آشکار شدن اون فقط به دختره گفت :چرا!!!!!!!!؟

دختره همین وبهونه کرد ومهرش رو گذاشت اجرا........مهرچقد بود؟ کل طلاهای طلافروشی............

همدمش تیک تیک ساعتشه.............

شنبه پنجم اسفند 1391 19:12 H.L

صدها خاطره فدای آن دلی ست که جز مهرو وفا راه دیگری بلد نیست...

آدم بعضی وقتها توزندگیش فرصت چندانی برای انتخاب نداره ئبعضی وقتها انتخاب اول همون انتخاب اخره...

فروزان خانم دقیقا ازاین جنس بود اون ملاک انتخابش چشم بود چشمی که خطای دیدش شهره خاص وعامه....

فروزان کارمند یک موسسه مالی بود وسپرده بود من یه شوهر خوش تیپ میخام برام مهم نیست سرکارباشه یانه!

همین هم شد و اون مصطفی نصیبش شد خوش قدوبالا ولی اویزون .گذشت ودراثراتفاقاتی موسسه مالی جمع شد وفروزان بیکارشد و اون موند ومصطفای علاف ودوبچه قدم ونیم قد...

مصطفی واقعا اهل کارکردن نبود این بود که پس ازمدتی بایه خانم دلیر اشناشد وقید زن وفرزند رو زد وبااون ازدواج کرد واینا رو ول کرد به امون خدا!

مصطفی رو یه روز دیدم که میگفت:

آخیش راحت شدم خانمی یه حقوق میگره ما هم میخوریم

گفتم پس زن وبچه سابقت؟

گفت اونا خدا بزرگه!!

پنجشنبه نوزدهم بهمن 1391 12:31 H.L